تبليغاتX
یه مشت خاطره

خسته ام از این همه تکرار خسته ام

 

 

عید و امسال عیدی ندارم .... گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم

 

عید و امسال تنهای تنهام

 

به جای عیدی عزیزم من تو رو می خوام

 

 

شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

 

سلام به همگی . عیدتون مبارک . امیدوارم سال خوبی داشته باشین . عزیز سفر کرده ی من ُُُ ُ ندا جونم ُُ ُعیدت مبارک . دیگه به تنهایی عادت کردم گله اییم ندارم . به خدا نو شدن سال برام معنی و مفهومی نداره - خدا جونم یکسال دیگم بدون ندا زنده موندم ...  چرا ...؟؟؟

ندا دوست دارم و می خوام بدونی که نتونستم فراموشت کنم


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 2:36 موضوع | لینک ثابت


انا لله و انا الیه راجعون

 

 

یه سوال ازتون دارم . یه دختر ۱۵ ساله - حافظ قرآن - ۲۰ جزء قرآن و از رو با دست خط خودش نوشته -۳ سال پشت سرهم می رفته مراسم اعتکاف - هر وقت اذون می گفت صدای دویدنشو تو راه پله ساختمون می شنیدی که داشت بدو بدو می رفت سمت مسجد - دقیقا ۱ هفته قبل با گریه و زاری و با اصرار زیاد پدرو مادرشو راضی کرد و رفت عضو انجمن اهداء عضو شد - و هزارو ۱ خوبیه دیگه ...

یه همچین کسی یه آدمه یا یه فرشته ؟

خدا محدثه رو از ما گرفت. یه فرشته ی شیرین زبون که چراغ خونشون بود . طبقه ی بالای ما می نشستن . وقتی کوچولو بود از من میترسید آخه به شوخی وقتی میدیدمش اخم میکردم و اونم گریه می کرد .وقتی که حدودا ۲ یا ۳ ساله بود . رفت و آمد خونوادگی داشتیم . مثل آبجیام دوسش داشتم . یه فرشته ی پاک و معصوم که در کمال ناباوری مارو تنها گذاشت و رفت .طاقت نوشتن ندارم . یه نفر حرف خوبی زد . گفت خدا گلچین می کنه . می گفت جای محدثه رو زمین نبود . به خدا راست می گفت اون خیلی آسمونی بود . موقع اذون ظهر غسل شد و موقع اذون مغرب تو شب شهادت پیغمبر ( دوشنبه شب ) خاک شد . روز شهادت اما رضا(ع) هم مراسم سومش بود . اعضاء بدنشم اهدا کرد . خدا به هممون صبر بده

اون که تو اون دنیا جاش خیلی خوبه . میدونم واسه خدا از فرشته هام عزیزتره . ازتون یه خواهشی دارم از خدا بخواین به پدرو مادر عزا دیدش صبر بده . ممنونم


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


 

سلام آپ جدیدم به مناسبت ولنتاین یعنی روز عشقه . سال قبل از خودم و تنهاشدنم نوشتم ولی امسال می خوام مثل خیلیای دیگه که تنها شدن ولی خم به ابرو نیاوردن بی خیال باشم و یه آپ مزخرف اونم واسه خالی نبودن عریضه بدم . از اون آپایی که این روزا تو وبلاگ خیلیا می تونی بخونیشون . بذارین واسه یه بارم که شده منم اینطوری آپ بدم ...

ولی خدا جونم خیلی سخته . امروز داشتم به یاد سالهای قبل عکسا مونو نگاه می کردم ُُ رفتم سراغ خاطرات مخصوصا اسم ام اسایی که بهم می داد ُ همشونو دارم ُ هرچند وقت یه بار میرم سراقشونو دلمو پرتر از غم می کنم . وای ندا چقدر همدیگرو دوست داشتیم . حیف که خیلی زود یادت رفتُ خیلی زود . امسالم ندارو ندارم . مثل پارسال . ولنتاین واسه من مثل روزای دیگست ُ خسته کننده و تکراری...     

      

         

 

    ولنتاین 

پیشینهٔ‌ تاریخی

تاریخچه کامل و دقیق والنتین در دست نیست و آنچه از پیشینه این روز می‌دانیم با افسانه درآمیخته‌است.امروزه کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیده‌است که حداقل سه قدیس به نام والنتین وجود داشته‌اند که همگی به شهادت رسیده‌اند، به همین دلیل چندین افسانه سعی در بازگوئی تاریخچه این آئین دارند.

 روایت‌های مشهور

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلاودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام والنتین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتین را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن والنتین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که والنتین نیز به گونه‌ای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی که والنتین در زندان به سر می‌برد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان می‌آمد به تفصیل با وَلِنتَین سخن می‌گفت و درست پیش از آن که والنتین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: ««از طرف والنتین ِ تو» (From Your Valentine)» امضاء کرده‌است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای والنتین مشاهده می‌شود.افسانه دیگر حاکی از آن است که هنگامی که والنتین را به زندان افکندند، مردم برای وی یادداشت‌هایی کوچک که در لفافه پیچانده بودند و در شکافهای دیواره سلول وی جاسازی می‌کردند می‌فرستادند و او آنها را یافت و در حق آنان نیایش کرد. به دیگر سخن، بنیاد تاریخی کارت والنتین همین امر است. کشیش والنتیوس در ۱۴ فوریه ۲۷۰ میلادی (در برخی روایات ۲۶۹ و مطابق با برخی روایات دیگر ۲۷۳ بعد از میلاد) اعدام شد. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان والنتین تبدیل به نمادی برای عشق شده‌است و بدین روست که در کشورهای جهان، به ویژه کشورهای اروپایی و امریکای شمالی، مراسم روز والنتین همه ساله در ۱۴ فوریه برگزار می‌گردد.

 

در فرهنگ ایرانی

سپندارمذگان

جشن گرامی‌داشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.

اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمزگان بجای والنتین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود .

 

فال ولنتاين

14 فوریه چه احساسی در شما ایجاد می کند؟ شادی یا ترس؟ آیا می دانید که متولدین ماه های مختلف واکنش متفاوتی نسبت به این رویداد رمانتیک دارند و دوست دارند ولنتاین را به صورتی متفاوت جشن بگیرند؟

برج حمل (فروردین)

شما بیشترین کارت ها، گل ها، و شکلات ها را هدیه می گیرید. البته فکر کنم بدتان هم نمی آید که خودتان هم برای خودتان گل و شکلات بفرستید!

برج ثور (اردیبهشت)

یک دسته گل قاصدک، شکلات های ارزان قیمت و شامی در یک رستوران فَست فود؟ نگران نباشید، احتمالاً دارید کابوس می بینید!

برج جوزا (خرداد)

متولدین این ماه مثل سایر کارهایشان، امشب هم با دو نفر قرار دارند، و آخر شب را هم با دوستانشان برنامه می گذارند.

برج سرطان (تیر)

فکر می کنم برای متولدین این ماه هیچ هدیه ای از یک دستمال ابریشمی گلدوزی شده و یک بسته شکلات قلب شکل بهتر باشد.

برج اسد (مرداد)

یک شاخه گل رزی که معشوقتان برایتان فرستاده است اصلاً خوشحالتان نمی کند. فکر می کنید لیاقت حداقل صدها شاخه گل را داشته اید!

 برج سنبله (شهریور)

اصلاً دوست ندارید که جعبه شکلاتی را که هدیه گرفته اید را با کسی سهیم شوید. همه اش نگران این هستید که مبادا یکی به آنها ناخنک بزند یا گل هایتان را بو کند!

برج میزان (مهر)

به هر کسی که می شناسید کارت ولنتاین می فرستید: آرایشگرتان، معلم هایتان، بقال محل، پسر خاله ی بقال محل و...دوست ندارید هیچ کس این شب احساس تنهایی کند.

برج عقرب (آبان)

برخلاف معمول شما اصلاً دوست ندارید که شب ولنتاین شام را بیرون صرف کنید. ترجیح می دهید یک شب رویایی را در خانه در کنار معشوقتان بگذرانید!

برج قوس (آذر)

اصلاً دوست ندارید برای کسی کارت ولنتاین بفرستید! اگر کسی بیشتر از آن چیزی که منظور شما بوده از آن کارت استنباط کند چه؟ به خاطر همین خودتان را به فراموشی می زنید که انگار یادتان رفته ولنتاین چه روزی است!

برج جدی (دی)

بوی گل شما را به عطسه می اندازد و اصلاً هم از شکلات خوشتان نمی آید! درعوض به نظرتان هیچ چیز برای ولنتاین بهتر از یک هدیه ی گران قیمت نیست!

برج دلو (بهمن)

دوست ندارید از روال عادی زندگی بیرون بیایید. همان چای گیاهیتان را می خورید و اصلاً هم فکر نمی کنید خوردن کمی شکلات باعث شود که مثل بقیه شوید!

برج حوت (اسفند)

عاشق اینجور مراسم ها هستید! اصلاً به امید همین روزها زندگی می کنید! فکر میکنید اگر هر روز زندگی ما آدم ها ولنتاین بود و همه به هم گل و شکلات هدیه میدادند، دنیا بهشت می شد!

                                 

میخوام واسه دلخوشیمم که شده ولنتاینو به ندا جونم تبریک بگم . اخه اگه نگم تو دلم میمونه . اگه به ندا تبریک نگم میمیرم .نمیدونم با دلم چی کار کرده که بدون اون احساس پوچی می کنم و  بعد اون یه لحظه ی خوش تو زندگیم ندیدم...

ندا جونم ُ عشقم ُ ولنتاین مبارک . با تمام وجودم برات قشنگترین آرزوهارو خواستارم

محمد تو ( جوجه کوچولوت )

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


 

حالم خراب و داغونه   بی مهریات فراوونه

اگه بازم منو نخوای    نفس برام نمیمونه

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

غصه ی تو برای من،شادی من برای تو.....دلت گرفت بگو به من گریه کنم به جای تو

روزای خوب برای تو،شبای بد برای من .....بهار و عطرش مال تو،برگای پاییز مال من

قصه ی اول مال تو،حرفای آخر مال من.....شوق سفر برای تو،درد سفر برای من

رسیدنش برای تو،فکر خطر برای من....لذت خنده مال تو،بارون گریه مال من

 

 

 

شبی غمگین وبارانی،شبی سرد...مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند...مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت:تنهایی غریب است...ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست...که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

 

 

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد

دل او خبر ندارد.....

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 8:6 موضوع | لینک ثابت


 

ای حسین، ای رازدار منزل وحی

غم سرای خیمه هایت

سوزش قلب زنانت

گریه ی نو باوگانت

آه و سوز خواهرانت

العطش از دخترانت

عالمی را اشک ریزان می کند

باز محرم آمد و اشك هايش براي حسين

باز محرم آمد و ناله هايش براي زينب

باز محرم آمد و دلتنگي هايش براي رقيه

باز محرم آمد و دل شكستگي هايش براي عباس


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


به همتون و بيشتر از شماها به خودم ، قول داده بودم كه ديگه از ندا و عشقش ننويسم . آخه خيلي از دستش ناراحت بودم . ديگه خسته شده بودم . از خودم و انتظار بيهوده اي كه ميدونم هيچوقت به پايان نمي رسه بدم مياد. انتظاري كه به 1 سال و 5 ماه و 29 روز رسيد . ولي نتونستم به قولم وفا كنم . آخه مگه مي شه ندا رو فراموش كنم . مگه مي شه از اون ننويسم . مگه مي شه بدون ياد اون نفس بكشم . ديشب بعد از چند هفته خوابشو ديدم . دلم خيلي براش تنگ شده . خيلي زياد . به قول رضا صادقي :

 

دل من حالش خوشه     اصلا بلد نيست بگيره

ولي خيلي تنگ مي شه    گاهي مي ترسم بميره

 

اين حال و روز منه . ندا جونم ديشب خيلي دلم برات تنگ شده بود ، ذلم يهويي گرفت ، داشتم ديوونه مي شدم ، قلبم خيلي درد گرفت . ياد خاطراتمون ، دعواكردنامون ، خنديدنامون ،با هم بودنامونُ  ... . ديشب نتونستم بخوابم . خيلي بدي . خدا جونم ، برس به دادم .

 

         

        

 

راستي شب چلتون ، يلداتون ، شب قشنگتون مبارك . ايشاالله عمر و زندگيتون مثل شب يلدا بلند و قشنگ و متنوع باشه . به اميد اينكه شب يلداي سال بعد همه ي كسايي كه همديگرو دوست دارند و قلبشون براي هم مي زنه در كنار هم باشن . به اميد يلدايي كه همه عاشقا كنار هم باشن . به اميد روزي كه ديگه اسم عاشقو كنار تنهايي و خلوت و سكوت ننويسن .

 

البته اين تنهايي و سكوت و خلوتم يه جورايي قشنگه . من كه ترجيح مي دم اگه با ندا نباشم تا آخر عمر تو تنهايي و سكوت وخلوت بمونم .

 

 

يلداتون مبارك


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


 خسته ام خسته از این دنیای بیهوده             خسته ام از این همه راه نپیموده

 

خسته ام از روزهای رفته و مانده             از عذاب زخم های فرسوده

 

 خسته ام از این همه تنهایی و خلوت             از تمام لحظه های پر تب و طاقت

    

 خسته ام از این همه دیدار پنهانی             از تمام فکرهای بی سرانجامی

       

 خسته ام از دنگ دنگ ساعت دیوار              از تحرک های مسخ سایه ی بیمار

 

 خسته ام خسته از عشق های پوشالی            از تمام وعده های سست تو خالی

     

 خسته از این چنین بر جای ماندها              از سکون و از تغیرهای بی معنا

     

خسته ام از خستگی ها از سرودن ها             از همه هر روز گفتن ها و گفتن ها

               

  آتشی خواهم که سوزد پیکر غم ها            دوباره بال بگشایم به روی زنده بودن ها

 

 

رسمش نبود توو سختی ها تو هم یه جور عذاب شی 

با رفتنت برای من سوال بی جواب شی 

قرار نبود اول راه تحملت تموم شه

حالا كه محتاج توام بودنت آرزم شه

باور نمیكنم كه تو همون تو قدیمی

همون رفیق گریه با خنده صمیمی

هرچی كه داشتم یه شبه رفتی ازم گرفتی

دلخوش عشق تو شدم رفتی اونم ازم گرفتی

امید من وقت غمم ، پای دلم نموندی

از توو چشای عاشقم غربتمو نخوندی

سهم من از خاطره هات گلای پرپرت بود

رفتن بی خداحافظیت ضربه آخرت بود

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت


 

سلام . زندم ُ هستم ولی خستم خیلی خسته . ازم نپرسید تو این مدت کجا بودم و یا اینکه الان دارم چه کار می کنم . برای برگشتن و نوشتن هیچ امید و یا میل و شوقی تو وجودم نیست . نمی دونم دیگه باید از چی و از کی بنویسم . اصلا چرا باید بنویسم . خیلی خراب و داغونم . بارها خواستم برگردم ولی نتونستم . تو این مدت به همتون سر میزدم و نظراتتونم می خوندم  ولی ... من دیگه اون محمد همیشگی نیستم . اصلا بی خیال . از همتون ممنونم که فراموشم نکردین .یه دنیا ممنون که  بهم سرزدین و منتظرم بودین .به خدا دلم برا همتون تنگ شده.مرجان از اینکه برگشتی خوشحالم .ندا از اینکه نرفتی و به کارت ادامه میدیممنونم . رویا توهم که کارت مثل همیشه عالیه و همه بچه های دیگه. از همتون ممنونم . دعا کنین که منم برگردم و غصه هامو فراموش کنم . اگه یه روزی برگشتم قول می دم که دیگه از ندا ننویسم . قول می دم...


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


 

سلام . شعر قشنگیه حتما تا آخر بخونینش حتی اگه قبلا خوندینش . خیلی خوشگله و ویاد آور یه مشت خاطره برای من .

راستی دیشب خوابشو دیدم . نمی دونین چقدر خوشحالم انگار تو بیداری دیدمش و یه باره دیگه دستاشو تو دستم گرفتم . خدا جونم دوست دارم . خدا ممنونم که اجازه دادی یه باره دیگه به خوابم بیاد . ندا جونم دیدی فراموشت نکردم . ندا دیوونه وار  دوست دارم .

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم               

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و

صحرا در عطش مي سوخت

تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته،  به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود         

ز آنچه زير لب مي گفت

شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود-اما-         

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد ، ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و بسوزانند         

شود مرهم براي دلبرش ، آندم شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت

بسي کوه و بيابان را ،بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده

که افتاد چشم او ناگه به روي من

بدون لحظه اي ترديد، شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و  به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم  و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد        "         پس از چندي

هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت       

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست ، به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من        

براي دلبرم هرگز دوايي نيست ، و از اين گل که جايي نيست

خودش هم تشنه بود اما!!         

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟         

نه حتي آب ، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد  ، دگر از صبر او کم شد

             دلش لبريز ماتم شد                   

کمي انديشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت         

                نشست و سينه را با سنگ خارايي                      

زهم بشکافت      زهم بشکافت - اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد         

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟

به جاي آب، خونش را  به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

"بمان اي گل ، که تو تاج سرم هستي ،         

دواي دلبرم هستي ، بمان اي گل"

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي          و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد          گل هميشه عاشق شد

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت


  مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :          در بهاري روشن از امواج نور

     در زمستاني غبارآلود و دور          يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:          روزي از اين تلخ و شيرين روزها

     روز پوچي همچو روزان دگر          سايه ي زامروزها، ديروزها

 

         ديدگانم همچو دالانهاي تار         گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود         من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

 مي خزند آرام روي دفترم         دستهايم فارغ از افسون شعر   

    ياد مي آرم که در دستان من         روزگاري شعله مي زد خون شعر

 

    خاک مي خواند مرا هر دم به خويش         مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب         گل بروي گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به يکسو مي روند         پرده هاي تيرهء دنياي من

      چشمهاي ناشناسي مي خزند         روي کاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق کوچکم پا مي نهد         بعد من، با ياد من بيگانه اي

در بر آئينه مي ماند بجاي         تارموئي، نقش دستي، شانه اي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش        هر چه بر جا مانده ويران مي شود

              روح من چون بادبان قايقي         در افقها دور و پيدا مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شکيب         روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي         خيره مي ماند بچشم راهها

 

   ليک ديگر پيکر سرد مرا         مي فشارد خاک دامنگير خاک!

   بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو         قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

 

                 بعدها نام مرا باران و باد         نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه        فارغ از افسانه هاي نام و ننگ


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت